دل نوشته های پسرناز
گلایه از زمانه ندارم !!! زمانه گرگیست بی رحم جا مانده زخم تیشه اش بر دلم مانده است جای پنجه هایش بر صورتم چشم و گوشم را بسته دستانم را از ریشه قطع کرده پاهایم را از من گرفته چه گلایه ای !؟ چه گلایه ای می توانم از این زمانه بی رحم داشته باشم ؟ به کدامین گناه مجازات می شوم ؟؟؟ من مرتکب جرمی بزرگ شده ام !!! متهم به آمدن ! متهم به بودن ! متهم به ماندن ! مگر من به خواست خود پا به این دنیا گذاشتم ؟ من به این جهان تاریک دعوت شدم شکستن را نیاموختم شکسته شدن را خوب می شناسم من گناه کاری با گناهان نا کرده ام !!! به کدامین گناه خواهم رفت ؟! لبانم را می بندم تا روزی تا روزی که به همان گناهی که آمده ام به همان گناه نیز بروم ...!!! در کویر خیالم میان برهوت بی آب دلم درون سراب چشمانم با سردی وجودم خاک اندامم را به باد خواهم سپرد نسیمی خواهد وزید مرا با خود خواهد برد نمی ماند از من نشانی نمی گیرند از من سراغی آرام خواهم خفت در خفای شب های تنهایی به کس نیندیشم به خود نیز نمی اندیشم امشب شعری سروده ام به تمنای دلم قطره اشکی گوشه چشمانم خشکیده بغض از سر حسرت گلویم را چنگ می زند خواهم خفت تا صبح فردا در کنار شمعی روشن برای شروعی دیگر تا آخرین طلوع زندگی به خواب میروم...! یکی بود یکی نبود راستی کی بود ، کی نبود بین این همه بود و نبود جای یکی خالی بود یکی بودنش یکی نبودنش آزار داد دنیامون و بود و نبود مهم نبود چیزی که بود دل من مهم نبود خود من اگر چه بودم ولی من هیچی نبودم یه تله خاک بودم که نبودم به جهان می ارزید حالا دیدی من هیچی نبودم...!!! گل یاس و نازنینم ای امید آخرینم بی تو من تنهاترینم ای ندای آسمونی تو عزیز و مهربونی تویی تک ستاره من تویی جون پناه قلبم ای همه دار و ندارم بی تو من کسی ندارم با تو زندگیم قشنگه با تو دنیا رنگارنگه اگه تو بمونی پیشم قول می دم که بهترین شم...!!! این آخرین شعری هست که گفتم و اولین شعرم که یه جورایی قافیه داره این شعر و با دلم گفتم و خیلی دوسش دارم و خودم بهترین شعرم می دونمش امیدوارم شما هم خوشتون بیاد لنگان ، عصا به دست با خاطرات رفته از کف آرام و بی هدف چه غریبانه می روم در جست و جوی مرد جوانی که سال هاست گم گشته در مسیر هیاهوی زندگی در یک غروب تلخ سه شنبه کنار باغ...!!! شب با وجود این همه ستاره و مهتابی بر بام ، تاریک نیست صبح در راه است این را ستاره ها به من گفتند صبر می کنم تا بیایی و چراغ آسمان را روشن کنی...!!! گاهی ساده ترین کلمات از ذهنم می گریزند و جز سلام یارای گفتن هیچ حرفی را ندارم و سکوت بیانگر حرف هایی می شود که گفتنش برایم آرزوست می گویند سکوت یعنی هیچ حرفی اما من می گویم سکوت یعنی فریاد فریادی پر از احساس...! هی فلانی زندگی شاید امید باشد شاید ناامیدی زندگی شاید قشنگ باشد شاید زشت زندگی شاید اشک باشد شاید لبخند شاید شکست باشد شاید پیروزی شاید نگاه عاشقانه کودکی به چشمان پر مهر مادر شاید گرمی آغوش پدر شاید اشک مادر برای شادی دل کودک شاید فقیری کنج دیوار شاید مغنی در دل باغ شاید تپش قلب لیلی برای مجنون تو دوئل زندگی شاید بسوزی شاید بسازی زندگی هر چه باشد زندگی شاید همین باشد...!!! زندگانی ات تا چه حد گسترده است ؟ به چه مقدار ژرف ؟ و چه مقدار می ارزد ؟ تا چند به آن خواهی پرداخت ؟ چند و چندین در دارد ؟ آیا از آن گریخته ای به ناگزیر ؟ ... یا به ناگزیر رانده شده ای ؟ در کدام جهت ؟ از چه کسی ؟ صدای قلب خسته دوباره بار می گردی به خانه ات صندوق کهنه ات را باز می کنی ـ آهسته پر از ترس ـ قرص نفتالین دیگری کنار جامه عشق می گذاری به خواب می روی تا سپیده دم...!!!



