تبليغاتX
!!!...زندگی شاید همین باشد
!!!...زندگی شاید همین باشد

دل نوشته های پسرناز

الآن که این شعر را می گویم ، حدوداً یک قصیده است که به دنیا آمده ام

پوست می اندازم و یک رباعی نفس می کشم

و اکنون که یک مثنوی از عمرم گذشته است ،

        سکوت سپید شب را می شکنم و اعتراف می کنم ،

که یک غزل به مرگم باقیست...

                                        و فردا ،

مرا در گور تاریخی شاعران دزد ،

                                       خاک خواهند کرد

و بر گورم خواهند نوشت :

                                شاعرکی بود که حقیقت را می دزدید و می نوشت...!

نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/14ساعت 20:47 توسط پسرناز| | داغ کن - کلوب دات کام
 

هزار بار رفتی و هزار بار محبت را از تو گدایی کردم!

مرا بخشیدی ولی باز با بهانه ای هوای رفتن به سرت زد!

هزار بار شکستم و تو یکبار شیشه عمر این عادت را نشکستی!

گریه هایم را نشنیده گرفتی و اجازه ندادی هزارانبغضی که در گلویم جا باز کرده بود،

                                                                                              با قطرات اشک جاری شود.

تو فرصت زیادی نمی دادی و نمی دیدی من هزار بار تمام شدم و تو هرگز

                                                                                            تمامش نکردی!

تو رفتی و من را با عاشقانه هایم تنها گذاشتی!

                                                             عاشقانه هایی که به حسرت و نفرت تبدیل شدند.

                              ای کاش زودتر از این تو را می شناختم...

نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/14ساعت 13:14 توسط پسرناز| | داغ کن - کلوب دات کام

هر صبح

           رؤیاهای طلایی را

                                   سر انگشتان خاکستری ات

                                                                      به باد می دهند!!!

- دیر یا زود -

                می فهمی

                              چه قدر بدبخت است!

  شاعری که شعرهایش چرک نویس ندارد...

نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/14ساعت 12:5 توسط پسرناز| | داغ کن - کلوب دات کام

کسی به نی نی چشم هایم ضربه می زند

                                                        پلک هایم را می بندم و دوباره باز می کنم

کسی نیست و در نمی زند

                               تو مرده ای

                                             اما من فقط پلک زده بودم...

نوشته شده در چهارشنبه 1387/06/13ساعت 18:32 توسط پسرناز| | داغ کن - کلوب دات کام

چه روزهای قشنگی بود

                            هیچ بهانه ای پیدا نمی کردی که به خاطرش بغض کنی

هیچ دست غریبی نبود که به خاطر تنهایی اش،دل تنگ شوی

                          هیچ چشمی به راه نمانده بود که به خاطرش اشک بریزی

      آن روزهای سپید چه زود رنگ تاریکی گرفتند

            حال دیگر آرزوی دیدن تو،

                                آرزویی محال است!!!

نوشته شده در چهارشنبه 1387/06/13ساعت 18:11 توسط پسرناز| | داغ کن - کلوب دات کام
به نامش که با اومدنش به من آرامش میده!!!

به نامش که با اومدنش خاطره هام رو زنده کرد!!!

به نامش که بی اراده جاری میشه!!!

به نامش که اگه نباشه همه چیز از سنگ میشه!!!

به نامش که برا هر کسی نمیاد!!!

به نامش که وقتی میاد دلم رو تازه می کنه!!!

به نامش که به یادت هر شب رو صورتمه!!!

به نام شستشو دهنده قلب ها!!!

به نام سیل جاری از چشام!!!

به نام اشک..........

نوشته شده در چهارشنبه 1387/06/13ساعت 17:59 توسط پسرناز| | داغ کن - کلوب دات کام

لحظه ی  بودن و موندنم دیگه سر اومده

فال من به نام عشق ببین چقدر بد اومده

می نویسم روی صفحه ی  غریب زندگی

من فراموشت نمی کنم عزیز به سادگی

بیا سر مزار من ، آروم و آهسته عزیز

طاقت گریه ندارم ، اشکی برای من نریز

می خوام بگم دوست دارم ، حتی اگه جدا باشی

این همه فاصله کمه ، اگه به یاد هم باشیم

وقتی خندیدی به رفتنم دلم ، از تو شکست

بعد تو دیگه دلم ، دل به غریبه ها نبست

تک تک خاطره هامون هرچی ، بود دیگه گذشت

جای من کی توی قلب مهربون تو نشست

بیا سر مزار من ، آروم و آهسته عزیز

طاقت گریه ندارم ، اشکی برای من نریز

می خوام بگم دوست دارم ، حتی اگه جدا باشی

این همه فاصله کمه ، اگه به یاد هم باشیم

نوشته شده در سه شنبه 1387/06/12ساعت 21:59 توسط پسرناز| | داغ کن - کلوب دات کام
الو ... الو... سلام

الو ... الو... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

پس چرا کسی جواب نمیده؟

یهو یه صدای مهربون! مثل اینکه صدای یه فرشتس ، بله با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم... قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من میشنوم . کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟ من با خدا کار دارم ...

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟

فرشته ساکت بود ، بعد از مکثی نه چندان طولانی : نه خدا خیلی دوستت داره مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

بگو زیبا بگو، هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...

چرا؟این مخالف تقدیره چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ، ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم مگه ما باهم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ، محبوب ترین مخلوق من ... چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه... کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند . دنیا برای تو کوچک است ...

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی ...

کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخند برلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.

نوشته شده در سه شنبه 1387/06/12ساعت 21:58 توسط پسرناز| | داغ کن - کلوب دات کام

یادم باشد : حرفی نزنم که دلی بلرزد و خطی ننویسم که کسی را آزار دهد ،

یادم باشد : که روز و روزگار خوش است و تنها دل من است که دل نیست ،

یادم باشد : جواب کینه را با کمتر از مهر و جواب دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم ،

یادم باشد : باید در برابر فریاد ها سکوت کنم و برای سیاهی ها نور بپاشم ،

یادم باشد : از چشمه ، درس خروش بگیرم و از آسمان ، درس پاک زیستن،

یادم باشد سنگ خیلی تنهاست، باید با او هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند ،

یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام نه برای تکرار اشتباهات گذشته !

یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی

قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم ...

یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردی که از سازش عشق

می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد !

یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کسی فقط به دست خودش باز می شود ،

یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم ...

و یادمان باشد هیچگاه از راستی نترسیم

نوشته شده در سه شنبه 1387/06/12ساعت 21:55 توسط پسرناز| | داغ کن - کلوب دات کام
« درس غم »

دنيا همش رنگ و رياست ، عشقها همه پول و طلاست

بچه فقيري تو كلاس ، رفته توي فكر باباش ، شب رو گرسنه خوابيده ، رنگش مث گچ پريده

از نگاهاش غم ميباره ، رنج و مصيبت ميباره

معلمش توي كلاس درس حساب رو ميگه

(( ... حاصلضرب 6 و 4 مساوی است با 24 ))

چشمش مي افته به علي ، داد ميزنه :

آهاي علي داري به چي فكر ميكني ؟

رفتي تو فكر دخترا ؟ خاك به سرت زشت سياه ! ...

بچه ها خنده ميكنن ، همهمه بر پا ميكنن

معلمش ته كلاس داد ميزنه :

علي بيا درس رو بگو ...

علي که دستش رو میذاشت رو وصله هاي پيرهنش ...

جلو ميره ، شروع به صحبت ميكنه :

دوستان ، برادران ، آقا معلم ...

درس ما درس غمه

درس پسري كه مادر نديده ، مهر و محبت نديده

باباش خجالت مي كشه تو چشمهاي بچه خود نگاه كنه

آخه اون پول نداره خرجي بچه اش رو بده

حالا شما بگين آقا معلم ،

حاصلضرب درد و رنج ، كي ميتونه شادي باشه ، اميد به آينده باشه ؟؟؟ ...

كلاس تو غم فرو ميره ،

اشكها رو صورت ميريزه ،

فراش توي حياط مدرسه

پايان (( زنگ غم )) رواعلام میکنه .............................

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1387/06/12ساعت 21:44 توسط پسرناز| | داغ کن - کلوب دات کام
آخ دلم ، قلبم

همه وجودم رو غم و حسرت فرا گرفته.دلم میخواد از ته دل داد بکشم و خودم رو خالی کنم.

خدایا من رو به چه امیدی آفریدی؟

من یه آدم خیلی ضعیفم.قدرت بلند شدن ندارم.

من از ترحم بدم میاد.چرا این قدر به من ترحم می کنی.بسه ، تو رو  خدا بسه دیگه.

از بچگی غمگین بودم.با همه راحت ارتباط برقرار می کردم،ولی نمی دونستم که همه از سر ترحم با من دوست میشن.من هیچ وقت احساس راحتی نکردم و نمی کنم.

تو دوران تلخ زندگیم یه بار احساس شاد بودن واقعی کردم که اونم خیلی طول نکشید.الان ۲ سال و نیم از اون قضیه می گذره.۲ سال و نیمه که غمه من به اوج خودش رسیده.الان که دارم این مطلب رو می نویسم اشک تو چشام حلقه زده،چون یاد اون دوران افتادم.

خدای من،خدای خوبم ،منم ببر.من دیگه طاقت موندن تو این زمین رو ندارم.من رو ببر.این تنها خواستم از تو هست.

به امید روزی که نباشم و زمین از نبودنم به راحتی نفس بکشه.اون روزی که همه خوشحالن.روزی که همه به هم تبریک میگن.

روز مرگ من......

نوشته شده در سه شنبه 1387/06/12ساعت 21:43 توسط پسرناز| | داغ کن - کلوب دات کام
پیش خودتون حتما میگید چرا غم؟

چرا از دهکده خنده به دهکده غم؟

جواب اینه:من زاده غمم.

من یه بازیگر عالی بودم.نقش های دروغی زندگیم رو به نحو احسن بازی کردم.من همیشه می خندیدم تا کسی درد دلم رو نفهمه.

روز خنده و شب گریه.واقعا خنده داره.من روزها برای این که کسی از دستم ناراحت نشه غم و غصه های خودم رو پنهون می کردم ولی شب موقع خواب خودم رو خالی میکردم.هر شب آرزوی مرگ می کردم. ولی خدا من رو دوست نداره چون من رو به آرزوم نرسونده.

من دیگه می خوام خودم باشم.یه بازیگر واقعی.

از بازیچه بودن خسته شدم.به کمک همه شما نیاز دارم.

نوشته شده در سه شنبه 1387/06/12ساعت 14:8 توسط پسرناز| | داغ کن - کلوب دات کام