دل نوشته های پسرناز
چشمان من هزاران زبان دارد می بندم چشمانم را به روی دنیا تا نبینم نا مردمی هایش نمی دانم چه می خواهم نمی دانم...! رمیده شعله ای در درونم به که خوانم...! به که خوانم که بداند آه مرا ، من مانده ام و تنهایی... ناله کردم که ای وای چرا من ؟ در سکوتی بی جواب ماندم...!!! قلب پرستوی کوچیک زندگیم با اولین بارون زمستونی شکست پرستو داد زد: نزن...! بارون با شدت زدش! پرستو دوباره فریاد زد: نزن...! بارون نزد...! تگرگ زد! اشک پرستوم در اومد با صورت گریون گفت نزن... تگرگ با دونه های درشت تر زدش! پرستوی کوچولو دیگه نایی نداشت افتاد روی زمین و این بار با صدای خفه ای گفت نزن! تگرگ نزد...! برف اومد و قلب من رو میون انبوهی غم دفن کرد...! و پرستو همچنان زنده است.....!


