دل نوشته های پسرناز
لنگان ، عصا به دست با خاطرات رفته از کف آرام و بی هدف چه غریبانه می روم در جست و جوی مرد جوانی که سال هاست گم گشته در مسیر هیاهوی زندگی در یک غروب تلخ سه شنبه کنار باغ...!!! شب با وجود این همه ستاره و مهتابی بر بام ، تاریک نیست صبح در راه است این را ستاره ها به من گفتند صبر می کنم تا بیایی و چراغ آسمان را روشن کنی...!!! گاهی ساده ترین کلمات از ذهنم می گریزند و جز سلام یارای گفتن هیچ حرفی را ندارم و سکوت بیانگر حرف هایی می شود که گفتنش برایم آرزوست می گویند سکوت یعنی هیچ حرفی اما من می گویم سکوت یعنی فریاد فریادی پر از احساس...!

