دل نوشته های پسرناز
در کویر خیالم میان برهوت بی آب دلم درون سراب چشمانم با سردی وجودم خاک اندامم را به باد خواهم سپرد نسیمی خواهد وزید مرا با خود خواهد برد نمی ماند از من نشانی نمی گیرند از من سراغی آرام خواهم خفت در خفای شب های تنهایی به کس نیندیشم به خود نیز نمی اندیشم امشب شعری سروده ام به تمنای دلم قطره اشکی گوشه چشمانم خشکیده بغض از سر حسرت گلویم را چنگ می زند خواهم خفت تا صبح فردا در کنار شمعی روشن برای شروعی دیگر تا آخرین طلوع زندگی به خواب میروم...!


