دل نوشته های پسرناز
گلایه از زمانه ندارم !!! زمانه گرگیست بی رحم جا مانده زخم تیشه اش بر دلم مانده است جای پنجه هایش بر صورتم چشم و گوشم را بسته دستانم را از ریشه قطع کرده پاهایم را از من گرفته چه گلایه ای !؟ چه گلایه ای می توانم از این زمانه بی رحم داشته باشم ؟ به کدامین گناه مجازات می شوم ؟؟؟ من مرتکب جرمی بزرگ شده ام !!! متهم به آمدن ! متهم به بودن ! متهم به ماندن ! مگر من به خواست خود پا به این دنیا گذاشتم ؟ من به این جهان تاریک دعوت شدم شکستن را نیاموختم شکسته شدن را خوب می شناسم من گناه کاری با گناهان نا کرده ام !!! به کدامین گناه خواهم رفت ؟! لبانم را می بندم تا روزی تا روزی که به همان گناهی که آمده ام به همان گناه نیز بروم ...!!!


