دل نوشته های پسرناز
توی قایم باشک زندگی چشم روی هم گذاشتم شروع کردم به شمردن تک تک روزهای خوشش همه روزهای بدش تا این که تمام شد چشم که باز کردم زندگی دستی به سرم کشید و گفت : سک سک...!!! دست به دست هم یکی خوند جواب دادیم می گفت : عمو زنجیر باف همه می گفتیم : بله گفت : زنجیر من و بافتی ما گفتیم : بله اون گفت ما گفتیم ، بله آخرش گفت : با صدای چی ؟! اسم یه حیوون رو گفتیم و صداش و در آوردیم امروز فهمیدم که عمو زنجیر باف خودم بودم که زنجیره اسارت خودم رو بافتم و هم اکنون حیوانی زنجیر به گردنم...!
یادش به خیر بچگی ها


