دل نوشته های پسرناز
بغضش شکست و اشک تو چشماش حلقه زد گفتم : چی شده ؟! چرا گریه می کنی ! گفت : چیزی نیست. گفتم نه یه چیز شده ، بگو دیگه. طاقت دیدن اشک رو اون صورت نازش رو نداشتم. با دستام اشکش رو از رو صورتش زدم کنار و گفتم : حالا بگو. گفت : باشه می گم. گفتم : خوب من منتظرم ، بگو. اونم گفت !!! گفت اگه من برم تو چی کار می کنی ؟ اشک تو چشمام جمع شد ! گفتم هر جا بری منم میام. اشکم رو پاک کرد و گفت : هر جا برم گفتم : هر جا بری ! گفت : قولِ قول... گفتم : قولِ قول. ولی اون رفت و من ........ گل و پرپر می کنم سر مزارت تا ابد بارونی چشمای یارت ولی افسوس گل من تو در دل خاک از تو یادگاری چشمای نمناک پاییز غریب و بی رحم اون همه برگ مگه کم بود گل من رو چرا چیدی گل من دنیای من بود عزیزم دوباره تولدت رسید و نمی دونم باید چه کار کنم. خیلی دلم برات تنگ شده. آخه من تو این روز بدون تو چه کار کنم.دوست داشتم کنارت باشم ولی حیف... از همین جا تولدت رو بهت تبریک میگم.اطمینان میدم بهت که خدا خیلی تو رو دوست داره. تولدت مبارک!!! همه وجودم رو غم و حسرت فرا گرفته.دلم میخواد از ته دل داد بکشم و خودم رو خالی کنم. خدایا من رو به چه امیدی آفریدی؟ من یه آدم خیلی ضعیفم.قدرت بلند شدن ندارم. من از ترحم بدم میاد.چرا این قدر به من ترحم می کنی.بسه ، تو رو خدا بسه دیگه. از بچگی غمگین بودم.با همه راحت ارتباط برقرار می کردم،ولی نمی دونستم که همه از سر ترحم با من دوست میشن.من هیچ وقت احساس راحتی نکردم و نمی کنم. تو دوران تلخ زندگیم یه بار احساس شاد بودن واقعی کردم که اونم خیلی طول نکشید.الان ۲ سال و نیم از اون قضیه می گذره.۲ سال و نیمه که غمه من به اوج خودش رسیده.الان که دارم این مطلب رو می نویسم اشک تو چشام حلقه زده،چون یاد اون دوران افتادم. خدای من،خدای خوبم ،منم ببر.من دیگه طاقت موندن تو این زمین رو ندارم.من رو ببر.این تنها خواستم از تو هست. به امید روزی که نباشم و زمین از نبودنم به راحتی نفس بکشه.اون روزی که همه خوشحالن.روزی که همه به هم تبریک میگن. روز مرگ من...... چرا از دهکده خنده به دهکده غم؟ جواب اینه:من زاده غمم. من یه بازیگر عالی بودم.نقش های دروغی زندگیم رو به نحو احسن بازی کردم.من همیشه می خندیدم تا کسی درد دلم رو نفهمه. روز خنده و شب گریه.واقعا خنده داره.من روزها برای این که کسی از دستم ناراحت نشه غم و غصه های خودم رو پنهون می کردم ولی شب موقع خواب خودم رو خالی میکردم.هر شب آرزوی مرگ می کردم. ولی خدا من رو دوست نداره چون من رو به آرزوم نرسونده. من دیگه می خوام خودم باشم.یه بازیگر واقعی. از بازیچه بودن خسته شدم.به کمک همه شما نیاز دارم.
آخ دلم ، قلبم
پیش خودتون حتما میگید چرا غم؟


